تبليغاتX
تنبلی دزد آرزوهاست

تنبلی دزد آرزوهاست

کاش می شد با وجود سرنوشت قسمت و تقدیر را از سر نوشت

خوشبختی همان لحظه ای است که احساس می کنی

 

خدا کنارت نشسته

 

و تو به احترامش از گناه فاصله می گیری

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:52 توسط فایز دشتی|

گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم ، 


حتی برای "تو" که سالها منتظر در زدنت بودم .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:3 توسط فایز دشتی|

من به مونسی بی عیب و کامل نیاز ندارم


من به همدمی نیاز دارم که به من این احساس را بدهد


 که خاص و مهم هستم

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 7:20 توسط فایز دشتی|


می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم


نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم


یا در اندیشه خوب و بَدش باشم.


نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.


می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:47 توسط فایز دشتی|

آب ...


وقتی آب این قدر گذشته از سرم


من نمی توانم از تو بگذرم،قبول کن

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:30 توسط فایز دشتی|

خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو...

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:55 توسط فایز دشتی|



مصدق


تو به من خندیدی


ونمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه


سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید


سیب را دست تو دید

 

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


وتو رفتی و هنوز سالهاست


خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق این پندارم


که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟



فروغ


من به تو خندیدم


چونکه میدانستم


تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی


پدرم از پی تو تند دوید


ونمی دانستی باغبان باغچه همسایه


پدر پیر من است


من به تو خندیدم


تا که با خنده خود


پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم


بغض چشمان تو لیک


لرزه انداخت به دستان منو


سیب دندان زده از دست من افتاد بخاک


دل من گفت برو


چون نمی خواست بخاطر بسپارد


گریه تلخ تورا


ومن رفتم و هنوز سالهاست که در زهن من ارام ارام


حیرت و بغض توتکرار کنان می دهد ازارم


و من اندیشه کنان غرق این پندارم


که چه میشد باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟



جواد نوروزی


دخترک خندید


پسرک ماتش برد


که به چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدید


باغبان از پی او تند دوید


به خیالش می خواست


حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد


غضب آلود به او غیضی کرد


این وسط من بودم


سیب دندان زده ای که به خاک افتادم


.


.


..


دخترک رفت ولی زیر لب می گفت:


او یقینا پی معشوق خودش می آید


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:


مطمئنا که پشیمان شده بر میگردد


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام


عشق قربانی مضلوم غرور است هنوز


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم


همه اندیشه کنان غرق این پندارند


این جدایی بخدا رابطه با سیب نداشت

 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:33 توسط فایز دشتی|


...و چه می فهمی




  حال و روز کسی را




 که دیگر هیچ نگاهی 




دلش را نمی لرزاند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:57 توسط فایز دشتی|


شاید!!!


ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"


کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"



قدری احساسات پشت "به من چه اصلا... "


مقداری خرد پشت "چه میدونم"



واندکی درد پشت "اشکال نداره"


وجود داشته باشد.

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 18:20 توسط فایز دشتی|

وای وای


باران باران

 

شیشه  پنجره  را باران شست

 

از دل من اما چه کسی

 

                   نقش تو  را خواهد شست

 

آسمان  سربی رنگ

 

من درون قفسسرد اتاقم دلتنگ.

 

 می پرد ،نگاهم تا دور

 

وای

 

     باران باران

 

پر مرغان نگاهم را شست.


خواب رویای فراموشی هاست

 

خواب را دریابم

 

            که در آن  دولت خاموشی هاست

 

من شکوفایی گلهای امیدم رادر رویاهایممی بینم

 

وندایی  که به من می گوید

 

گرچه شب تاریک است،

 

                     می قوی دار ،

 

                                     سحر نزدیک است .

 

 

حمید مصدق

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 16:4 توسط فایز دشتی|

از این شب های بی پایان،

چه می خواهم به جز باران


که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم


نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم


و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...


به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،


دریغ از لکه ای ابری که باران را 


به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند


نه همدردی،


نه دلسوزی،


نه حتی یاد دیروزی...


هوا تلخ و هوس شیرین


به یاد آنهمه شبگردی دیرین،


میان کوچه های سرد پاییزی 


تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟


ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن


که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم


ببار امشب!


من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.


ببار امشب


که تنها آرزوی پاک این دفتر


گل سرخی شود روزی!


ودیگر من نمی خواهم از این دنیا


نه همدردی،


نه دلسوزی،


فقط یک چیز می خواهم!


و آن شعری 


به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 15:53 توسط فایز دشتی|

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟


مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم


پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟


پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی


پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود


یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند،


از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟


خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام .


به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند


به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند


به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد


به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند


به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد


و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد .


این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند


زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست .


زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد،


زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست.

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 15:26 توسط فایز دشتی|

خدایا کفر نمیگویم،

پریشانم،


 چه می خواهی تو از جانم؟!


 مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.


خداوندا!


اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی 


لباس فقر پوشی 


غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی


 و شب آهسته و خسته 


تهی دست و زبان بسته 


به سوی خانه باز آیی 


زمین و آسمان را کفر میگویی نمی گویی؟!


خداوندا!


اگر روزی بشر گردی 


ز حال بندگانت با خبر گردی 


پشیمان می شوی از قصه خلقت،


از این بودن،


از این بدعت.


خداوندا تو مسئولی.


 خداوندا تو می دانی 


که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، 


چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.


دکتر علی شریعتی

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 15:19 توسط فایز دشتی|

خداوندا نمي دانم 

در اين دنياي وانفسا

كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم!

نميدانم!
 

نمي دانم خداوندا
 

در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد
 

كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم!!!
 

نمي دانم خداوندا!!!
 

به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم
 

دگر سيرم خداوندا
 

دگر گيجم خداوندا
 

خداوندا تو راهم ده
 

پناهم ده
 

اميدم ده خداوندا
 

كه ديگر نا اميدم من 


و ميدانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستمبار است 


و ليكن من نميدانم دگر پايان پايانم 


هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد 


و مي دانم 


چرا پنهان كنم در دل؟
 

چرا با كس نمي گويم؟
 

چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟
 

همه ياران به فكر خويش و در خويشند


 گهي پشت و گهي پيشند 


ولي در انزواي اين دل تنها 


 چرا ياري ندارم من 


كه دردم را فرو ريزد 


دگر هنگامه ي تركيدن اين درد پنهان است
 

خداوندا نمي دانم
 

نمي دانم
 

و نتوانم به كس گويم
 

فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي
 من خون دل دارم. 

دلي بي آب و گل دارم.
 

به پو چي ها رسيدم من
 

به بي دردي رسيدم من
 

به اين دوران نامردي رسيدم من
 

نميدانم
 

نمي گويم
 

نمي جويم
 

نمي پرسم
 

نمي گويند
 

نمي جويند
 

جوابي را نمي دانم
 

سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند
 

چرا من غرق در هيچم؟
 

چرا بيگانه از خويشم؟
 

خداوندا رهايي ده
 

كلام آشنايي ده
 

خداوندا پناهم ده
 


دل گمگشته ي من را نشانم ده

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 15:3 توسط فایز دشتی|

خوش به حال آنکه قلبش مال توست

حال و روزش هر نفس، احوال توست


خوش به حال آنکه چشمانش تویی


آرزوهایش همه آمال توست


آنکه دستش تا ابد در دست تو


کوچ او از غصه ها با بال توست


من خطاکارم خداوندا، ولی

دیدگانم تا ابد دنبال توست


دیدگانم تا ابد دنبال توست


سمانه گل محمدی

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 11:48 توسط فایز دشتی|

سالها رفت و هنوز


یک نفر نیست بپرسد از من


 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟


صبح تا نیمه ی شب منتظری


همه جا می نگری


گاه با ماه سخن می گویی


گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی


راستی گمشده ات کیست؟


کجاست؟


صدفی در دریا است؟


نوری از روزنه فرداهاست


یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 0:9 توسط فایز دشتی|

گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند


شاید چون آرزوهایم بلندند ...


ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید :


امیدی هست ؛ چون خدایی هست

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 23:36 توسط فایز دشتی|

آخر پاییز شد ،


 همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!


ولی آیا تابحال شمرده ای ؟


برای شروع بگذار از جایی دیگر شروع کنیم،


اول از همه بشمار ،


 تعداد دل هایی را که به دست آوردی


و بعد بشمار،


 تعداد لبخند هایی که بر لب مردمان نشاندی


و سپس بشمار ،


 تعداد اشک هایی که بخاطر همدلی از سر شوق و غم ریختی ،


و سر آخر بشمار


 تعداد دستهای نیازمندانی که گرفتی


 و تعداد قدمهایی که در کار خیر برداشتی ،


و همه اینها را که بشماری ،


 تعداد لبخندهای " آن یگانه " بدست می آید.


و تمام .


جوجه هایت شمرده شد ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 23:26 توسط فایز دشتی|

اگر نمی توانید قهرمان باشید، دست کم مرد باشید.

- گوته 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 23:11 توسط فایز دشتی|

آرزوی دل من...

ای همه حاصل من...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 3:25 توسط فایز دشتی|

چشام کم سو شد از بس گریه کردم...

نمی دونم کی از این خونه مد رم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 16:10 توسط فایز دشتی|

آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:39 توسط فایز دشتی|

بزرگ ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است

 

که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌ باشد،

 

نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:35 توسط فایز دشتی|

عشق ، خطای فا حـش فرد در تمایز یک آدم معمولی


از بقیه ی آدم های معمولی است .


برنارد شاو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:33 توسط فایز دشتی|

بعضی از آدم ها،کلا آزار دهنده اند


وقتی هستند با بودنشان


و وقتی هم نیستند،


با نبودنشان تو ررا می آزارند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:31 توسط فایز دشتی|



فکر کردن در مورد عشق، صحبت کردن در مورد عشق و آرزو کردن عشق معمولا ساده است


ولی‌ تشخیص دادن عشق همیشه ساده نیست حتی زمانی‌ که آن را در دست داریم




نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:29 توسط فایز دشتی|

 

شاد بودن هنر است !

 

شاد کردن هنری والاتر!


 لیک هرگز نپسندیم به خویش


که چو یک شکلک بی جان شب و روز


بی خبر از همه خندان باشیم


بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما بادا !!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:24 توسط فایز دشتی|

 


اگر بدانید مردم چقدر به ندرت فکر می کنند


هیچ گاه از اینکه درباره ی شما چه فکر می کنند


نگران نمی شوید

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:21 توسط فایز دشتی|



گاهی اوقات  برای فرار از تمامی کلیشه ها


آنقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم


که خود کلیشه می شویم



نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:18 توسط فایز دشتی|

جایی که ازدواج بدون عشق باشد 


حتماً عشق بدون ازدواج نیز خواهد بود . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:17 توسط فایز دشتی|


آخرين مطالب
» 
» 
» مونسم...
» می خواهم بروم...
» 
» 
» شعر اول حمید مصدق/شعر دوم جوابیه فروغ فرخزاد/شعر سوم جواد نوروزی
» 
» شاید فقط اندکی
» خواب را دریابیم...
قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت




Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت